خاطره

باسلام وخسته نباشیدبه دوستان زنده دل همیش درخاطرم هستین......

خاطره

بازدرخاطرمن خاطرتوکردخطور

ودرین جاده خیال رخ توکردعبور

قصهءوسوسهءزلف سیاهت چون شب

خلوت سردمراساخت زغمهات به دور

محض یک سائقه نجوای قدمهای ترا

به دلم دادنویدی که توهستی به حضور

خویش رابازدرین ورطه جنون سادیدم

یادم آمدزتووآن همه یی نازوغرور

همه شب دفترهجران توبودومن وغم

تاسحردست دلم بودکه میکردمرور

کاش میشدکه تراآئینه میساخت دلم

به تماشای توهرگه دل من بودسرور

بازبا زیوری درجلگه ازتنهایی

بادوصدمصرع شعری نمودیم ظهور

۱۵/۸/۱۳۸۵ زیوری کابل

/ 2 نظر / 21 بازدید
ميثم

در اشتیاق پرواز، بی‌آسمان‌ترینم عمری به جرمِ بودن، با خاک هم‌نشینم نفرین به چشم‌هایم ـ این حفره‌های تاریک ـ آخر چگونه‌ای دور! باید تو را ببینم؟ ای باغ سبز سیّال! آخر بگو چه می‌شد نزدیک‌تر بیایی،‌تا از تو گُل بچینم؟ در کوچه‌های تردید، تنها رهایم، آیا تقدیر بی‌تو بودن، نقش است بر جبینم؟ ای اشتیاق آبی! با من بمان که عمری‌ست در آرزوی پرواز، بی‌آسمان‌ترینم در انتظار یک رد پاي سبز