سرانجام باران...
ادبیات

سلامس

سلام!

 

سری به کوچه ی بن بست می زدی می شد
به شانه های کسی دست می زدی می شد

درون می-کده می آمدی شب تنها
شراب با من سر مست می زدی می شد

به دست های تو زندان شدم نه فمیدی
به خنده های تو گریان شدم نه فهمیدی

به دست هام که پیوسته ازتو لرزان، نه
به بوسه های تو در سایه ی درختان، نه

ترا کجا به کدام آسمان مرور کنم
وخاطرات تنت را چه گفته گور کنم

شبیه ماه تمام که پشت پنجره مرد
صدای خسته ی شاعر درون حنجره مرد

مرا به کفر کشیدی که عاشقت باشم
چقدر زجر کشیدم که لایقت باشم

مدام بی تو به اندازه ی دلم تنگم
مجاز نیست بدون صدایت آهنگم

تو در ادامه ی ره می رسی و من, اما
کنار گورخودم ایستاده ام تنها

به خواب می روم و فیلم نامه تکرار است
خدای سرخوش من پشت کوه بیدار است

 


برچسب‌ها:

پنجشنبه ۱۳٩۳/۱۱/۱٦ | ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ | زیوری ویژه | نظرات ()

Menu
.............................................
WebLink
.............................................
Theme Weblog
.............................................
Design
.............................................
Other
.............................................