سرانجام باران...
ادبیات

درود عزیزان من!

 


در کنار همین جهان بزرگ
جسد شعرهام جا مانده
که پر است از تگرگ و از طوفان
که پر است از حروف ناخوانده

در کنار همین جهان بزرگ
یک مسافر به زیر باران بود
گریه اش روی شانه های کسی
مثل اندوه مثل هذیان بود

در کنار همین جهان بزرگ
مثل یک بادبان به بند شدم
روی این آب های بی پایان
روزگاری فقط بلند شدم

درکنار همین جهان بزرگ
زیر یک تکه آسمان ماندم
بغض هایم پراند از فریاد
پشت آواز ها نهان ماندم

در کنار همین جهان بزرگ
قهوه یا چای تلخ نوشیدم
شوکران اسارت خود را
قونیه تا به بلخ نوشیدم

در کنار همین جهان بزرگ
دست هایت تهی ست از هیجان
مرگ خود را سراغ می گیری
از قفس از درون این زندان

در کنار همین جهان بزرگ
مثل کودک دچار فردا یی
نیستی در پی پیامد خود
ماجرا یی پر از تماشا یی

در کنار همین جهان بزرگ
دست های ترا رها کردم
بعد در خانه, در خیابان ها
در هوایت خدا خدا کردم

در کنار همین جهان بزرگ
آمدن , رفتن, اتفاقی بود
درد دوری گیسوان شما
سال ها با من هم اتاقی بود


برچسب‌ها:

پنجشنبه ۱۳٩۳/۱۱/۱٦ | ٩:۳٦ ‎ب.ظ | زیوری ویژه | نظرات ()

Menu
.............................................
WebLink
.............................................
Theme Weblog
.............................................
Design
.............................................
Other
.............................................