سرانجام باران...
ادبیات

سلام ودرود عزیزان دل واین هم بعد مدت ها  یک غزل مثنوی که به همه دوستان تقدیم باد انتظار نقد ونظر جدی تان را در مورد میخواهم واستقبال خواهم کرد

مهربان

_____

تو با دیوانه ی از درد می شد مهربان باشی

شراب کهنه ی در سردی یک استکان باشی

ویا با امتداد شانه هایت در زمستانم

هیاهوی بهاری آسمان در آسمان باشی

بلندای سرودی در صدای خسته ام بودی

تو تندیس خدای را که من نشکسته ام بودی

هبوط واژه ها در ذهن یک شاعر شدی آخر

پرستش گاه یک تبعیدی کافر شدی آخر

به حسِ در تن یک کوچه ی بن بست می مانی

تو وقتی بی تفاوت دست روی دست می مانی

هنوز از یاد لبخند تو من لبریز باران ام

درختی در هجوم باد های این خیابان ام

سوالی بوده ام در چشم هایت بی جواب اما

ودرد کهنه ی در تلخی یک خُم شراب اما

به دور گردن من دست های دار می لرزد

هنوز از گام هایم سایه ی دیوار می لرزد

اگر چه قبله ات را سال ها غرق دعا کردم

نمازم را فقط رو بر گریبان ات ادا کردم

تو اما خشت روی خشت دیوار ستم ماندی

به روی شعر هایم تا توانستی قدم ماندی

در آخر گیسوانت سرنوشت صبح وشام ام شد

عبور گام هایت قصه های نا تمام ام شد

شبیه خنده ی ازصورت یک مرد افتادی

زمستان گشتی و برشانه ام خون سرد افتادی

 


برچسب‌ها:

یکشنبه ۱۳٩٠/۱٠/٢٥ | ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ | زیوری ویژه | نظرات ()

Menu
.............................................
WebLink
.............................................
Theme Weblog
.............................................
Design
.............................................
Other
.............................................