سرانجام باران...
ادبیات

سلام به دوستان عزیز وگلم نهایت معذورم از دوری اما فکر نکنم این معذوری هم دلیلی باشد برای آنکه ...

بهر صورت شما از تمام شما از تمام دستان عزیز صمیمانه ممنونم از آمدنشان وآمدن تان که ذره نوازی نمودید برای پاسداری از بزرگی شما همه شما تازه سروده ی برای شما تقدیم

_____________________

چشمت آینه ترین شهر خدا دادی بود

دیدنت وسوسه و دلهره و شادی بود

وقت عطر گل پودینه شدی مست شدم

تا تو بر شهر رسیدی چقه بر بادی بود

کاش یکروز تو باشی و من و هر چه که هست

لا اقل خوردن یک قهوه... آزادی بود

یا همو وقت که بی غم همه سو میرفتیم

سرک خامه قشلاق و همان گادی بود

اقلآ چیدن صد گونه گل وحشی دشت

چقدر گرگ و بره کردن مان عادی بود

دوستان عزیز درین مدت که هم از شماو هم از نت دور بودم خوشبختانه با جمع از دوستان صمیمی وعزیز نهاد که تحت نام بستر ادبی فرهنگی دریاچه را بنا نهاده بودیم خواستیم تا این بستر را که کارش صرف در زمینه ادبیات است سروسامانی ببخشیم وبرای شناسای چهره های نو گام برداشته شد که حتی در انتظارش نبودیم که ما عزیزانی داریم که افتخار وسرمایه تمام کشور هستند بدین بهانه اولین کتاب دوست وهمکار عزیز مان حسیب شریفی که حاوی داستان های کوتاه است از طرف بستر ادبی فرهنگی دریاچه به نشر رسید واستقبال خوبی هم که شد فقط همین .

خواستم این را باشما شریک کنم

درآینده نزدیک به فضل خداوندبزرگ شاهد ویبلاگی بامطالبی از دریاچه خواهد بودید

درود


برچسب‌ها:

جمعه ۱۳۸۸/۳/٢٩ | ٥:٢۸ ‎ب.ظ | زیوری ویژه | نظرات ()

Menu
.............................................
WebLink
.............................................
Theme Weblog
.............................................
Design
.............................................
Other
.............................................