سرانجام باران...
ادبیات

بنام خداوندج ..........

درودبرشمایان همه ....................

 

پایان کودکی ام

آغازیک دردخفته

درچهارفصل اطرافم بود

که من امتدادیک شهردرهم

وروزگار وحشت وانتحاررا

ازلای برگ های ازباروت ریخته

میسراییدم

پایان کودکی ام .........

انجام بهاری من بودکه........

ازخزان زرد درب هایش میگشودند

ومن رویآی دیوارکوچه مان را

که همه درسایه اش مینشتم

شکسته ودرمانده ازنفس کشیدن ایام

درکابوس میدیدم

پایان کودکی ام

ازآنسوهاشروع میشد

که فریادبودودرد

ازبچه ی مادرمرده همسایه مان

ومن بااین همه بزرگ میشدم

وپایان کودکی ام

آتش گرفتن مکتب مان بود

که حتی خاکسترش را

هرروزبه بادمیبینم

وپایان کودکی ام

هیچ...........

 

 


برچسب‌ها:

شنبه ۱۳۸٧/٥/٥ | ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ | زیوری ویژه | نظرات ()

Menu
.............................................
WebLink
.............................................
Theme Weblog
.............................................
Design
.............................................
Other
.............................................