اینجادلم میخواهدبرایت بنویسم شایدتوجه کنی که چی خواهم نوشت فقط سلام به همه:.................
تورفتی رازمن عریان ترشد
سکوت خلوتم گریان ترشد
ازین پس مینشینم روی مشرق
که برگردی دلم بریان ترشد
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
زغم درخانه ام جای نمانده
برون رفتن کجا؟پای نمانده
تودانی عشق توپیرم نموده
ندارم حالی........سودای نمانده
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ
غمت بافصل هاتکرارمیشه
نمیدانم چرا؟ این کارمیشه
توازجنس بهاروعشق بودی
چرا ؟ پهلوی گلها خارمیشه
ــــــــــــــــــ
نشستم درسکوت شب به اندوه
غمت دیدم به کنج خانه انبوه
که تقسیمش نمودم برمه وسال
فزون بودی غمت مانندیک کوه
>>>>>>>>>>
ودرآخر........
به هرترانه که رسیدم
ترادیدم
و....
درفراسوی تو
گم شدم
وبٌعدیک تصویررا
درآینه میدیدم
که میخندید
ها.................ها
>>>>>>>