سرانجام باران...
ادبیات

 

سلامی دارم...

تنها ترین آدم درین ویرانه می بودی

در کوچه های تالقان دیوانه می بودی

 

مثل رباطی خنده هایت طعم آهن داشت

با گریه های واقعی بیگانه می بودی

 

این جا که مرگ شعر را هر روز می گریم

 این جا کنارم می نشستی, خانه می بودی

 

گفتی درین نامردمی ها نا رفیقی ها

 با من اگر می شد فقط مردانه می بودی

 

تنهایی بد دردیست میدانم ولی ایکاش!

می شد شبی فارغ از این افسانه می بودی


برچسب‌ها:

جمعه ۱۳٩۱/۸/٢٦ | ٧:۳٦ ‎ب.ظ | زیوری ویژه | نظرات ()

Menu
.............................................
WebLink
.............................................
Theme Weblog
.............................................
Design
.............................................
Other
.............................................