سرانجام باران...
ادبیات
غزل
ـــــــــــ
در تمام سفر تو فرد شدی... ، نکند درد مشترک داری
مرد تنهای بی سروپای...م! برتن خویش هم تو شک داری

آسمان در کنارت آبی است ، نبض عاشق نمی تپد بی تو
مثل یک سیب سرخ افتاده در دلم هستی و ترک داری

فکر کن دختر خیا لاتم مثل گنجشک های سرگردان
می پری دور از زمینی من!سعی بیهوده در فلک داری

یاد گار من آخرین چتری که تو در کوچه ها به سر کردی
من خیابان عشوه های توام، لیک دیوانه کی درک داری؟

در لبان توطعم دریا را، باز در گوش ماهیان گفتم
زخم های دلم دوا شده اند، فکر پاشیدن نمک داری

درتمام درخت های انار، سایه ی دست های سهرابی ست
می دری پهلوی مرا وهنوز در سرت طرح یک کلک داری

برچسب‌ها:

یکشنبه ۱۳٩٠/٥/٢۳ | ۳:٢۸ ‎ب.ظ | زیوری ویژه | نظرات ()

Menu
.............................................
WebLink
.............................................
Theme Weblog
.............................................
Design
.............................................
Other
.............................................