سرانجام باران...
ادبیات

انار

می شود دست های ولگردم، باز گیسوی تو بهانه کند

باز گیسوی بس پریشانت، تا سحر شانه شانه شانه کند

 

مثل موجی هنوز مغرورم ، ساحلی و هنوز آرامی

باز سربر کدام سنگ زنم، تا هوای توعاشقانه کند

 

می شود دست های زیبایت فکر افسانه های من باشد؟

وانار دل مرا یک روز بنشیند ودانه دانه کند

 

باید عشق آتشی کند روشن ازمن ولحظه های تنهایی

بعد خاکستر زبانم را مثل منصور در ترانه کند

 

من کنار تمام رویا ها می نویسم،  بهار بود وگذشت

تاکه فصل بلند گیسویت درخزان من آشیانه کند


برچسب‌ها:

دوشنبه ۱۳٩٠/٢/۱٩ | ۱:٠٧ ‎ب.ظ | زیوری ویژه | نظرات ()

Menu
.............................................
WebLink
.............................................
Theme Weblog
.............................................
Design
.............................................
Other
.............................................