سرانجام باران...
ادبیات

_______دو باره برگشت به ویبلاگ

چوبرگ از لانه ی خورشید افتادی سفر کردی

من دیوانه را از پیش هم دیوانه تر کردی

چرا بیگانه گشتی از هوای جنگل قشلاق

به غم بگذاشتی دریاچه را زیر و زبر کردی

کنار بستر دریا تو و مهتاب می گشتی

چسان دیدم که دریا را گرفتی و به بر کردی

غروب هر روز از ما بود و ما دیوانه ی خورشید

چراغ خانه ی ما را شکستی ، در به در کردی

دو تال کفتر به دنبالت فرستادم که برگردی

شکستی بال وپر، از کوچه تان آواره تر کردی

زبان شب که اندوه دل غم های شاعرهست

به باران ریختی شعر سپیدش را ، تر کردی

کمی آسوده زیر سایه دیوار بنشستیم...

سکوت کوچه را خاموش ، بی پروا گذر کردی

دو دریا در تلاطم بود آهنگی که سر کردی

دو تا کفتر پرید از کوچه تان وقت سفر کردی


 


برچسب‌ها:

دوشنبه ۱۳۸٩/٩/٢٩ | ٤:۳٥ ‎ب.ظ | زیوری ویژه | نظرات ()

Menu
.............................................
WebLink
.............................................
Theme Weblog
.............................................
Design
.............................................
Other
.............................................