سرانجام باران...
ادبیات

سلام به دوستان به همه به شما به خودم به هیچ کس...

این جا برای بودنت آینه

هیچ نمی میرد

تا تو هوای بارانی ات را

در سوگ بیچاره ترین

قرن فریاد نکنی

جنازه می شوم

سخت می پسندم

از لجاجت چشمهات

که بیرون می ریزد

عطر جوان کشی را

ومست می شوم

هفته ی هشت بار

در امتداد بوی

باروت از تفتگ پرانی ات

شبیه می شوم

به علف های سوخته ی

اینجا وآنجا

هی که نوش جانت

تقدیم به هیچ کس


برچسب‌ها:

پنجشنبه ۱۳۸۸/٩/۱٢ | ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ | زیوری ویژه | نظرات ()

Menu
.............................................
WebLink
.............................................
Theme Weblog
.............................................
Design
.............................................
Other
.............................................