سرانجام باران...
ادبیات

درود مهربانان!

 

عطش گرفت تنم تا به او خبر برسد
پر است خانه ام از او که زود تر برسد

که از نجابت گامش درین درختستان
دو باره زمزمه های بهار سر برسد

چقدر در هیجانم که از تنش این بار...
از آنچه خواسته ام سهم بیشتر برسد

وبعد در تب آغوش عاشقانه ی او
به من شراب، به من شعر وشور وشر برسد
×××

رها نمی کنم این بار تا دم مردن
اگر که حلقه ی دستم به ان کمر برسد


برچسب‌ها:

پنجشنبه ۱۳٩۳/۱۱/۱٦ | ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ | زیوری ویژه | نظرات ()

سلامس

سلام!

 

سری به کوچه ی بن بست می زدی می شد
به شانه های کسی دست می زدی می شد

درون می-کده می آمدی شب تنها
شراب با من سر مست می زدی می شد

به دست های تو زندان شدم نه فمیدی
به خنده های تو گریان شدم نه فهمیدی

به دست هام که پیوسته ازتو لرزان، نه
به بوسه های تو در سایه ی درختان، نه

ترا کجا به کدام آسمان مرور کنم
وخاطرات تنت را چه گفته گور کنم

شبیه ماه تمام که پشت پنجره مرد
صدای خسته ی شاعر درون حنجره مرد

مرا به کفر کشیدی که عاشقت باشم
چقدر زجر کشیدم که لایقت باشم

مدام بی تو به اندازه ی دلم تنگم
مجاز نیست بدون صدایت آهنگم

تو در ادامه ی ره می رسی و من, اما
کنار گورخودم ایستاده ام تنها

به خواب می روم و فیلم نامه تکرار است
خدای سرخوش من پشت کوه بیدار است

 


برچسب‌ها:

پنجشنبه ۱۳٩۳/۱۱/۱٦ | ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ | زیوری ویژه | نظرات ()

درود عزیزان من!

 


در کنار همین جهان بزرگ
جسد شعرهام جا مانده
که پر است از تگرگ و از طوفان
که پر است از حروف ناخوانده

در کنار همین جهان بزرگ
یک مسافر به زیر باران بود
گریه اش روی شانه های کسی
مثل اندوه مثل هذیان بود

در کنار همین جهان بزرگ
مثل یک بادبان به بند شدم
روی این آب های بی پایان
روزگاری فقط بلند شدم

درکنار همین جهان بزرگ
زیر یک تکه آسمان ماندم
بغض هایم پراند از فریاد
پشت آواز ها نهان ماندم

در کنار همین جهان بزرگ
قهوه یا چای تلخ نوشیدم
شوکران اسارت خود را
قونیه تا به بلخ نوشیدم

در کنار همین جهان بزرگ
دست هایت تهی ست از هیجان
مرگ خود را سراغ می گیری
از قفس از درون این زندان

در کنار همین جهان بزرگ
مثل کودک دچار فردا یی
نیستی در پی پیامد خود
ماجرا یی پر از تماشا یی

در کنار همین جهان بزرگ
دست های ترا رها کردم
بعد در خانه, در خیابان ها
در هوایت خدا خدا کردم

در کنار همین جهان بزرگ
آمدن , رفتن, اتفاقی بود
درد دوری گیسوان شما
سال ها با من هم اتاقی بود


برچسب‌ها:

پنجشنبه ۱۳٩۳/۱۱/۱٦ | ٩:۳٦ ‎ب.ظ | زیوری ویژه | نظرات ()

سلام مجدد برای دوستان عزیزم!

 

شاید برای بار آخر بود خندیدم
درکوچه ها نعش زمستان بود وتنهایی
با قار قار یک کلاغ پیر رقصیدم
با قامت تا خورده‌ی یک مرد رویایی

شاید تو خود می خواستی یارب که این آدم
از بدو خلقت در کف یک اهرمن باشد
آیینه‌ی عمر من و هفتاد پشت من
افتاده در پای پر از تردید زن باشد

پیوند خوردی با من و با روزو شب هایم
شاعر شدم بی هیچ تردیدی برای تو
تا با وجود این همه پوچی غزل سازم
از انتهای... انتهای... انتهای تو

تا آشنا با خلق و خوی کافرت باشم
در شعر هایم گیسوانت را رها کردی
یک شب در اوج تیره گی دندان گرگی را
با بره های دامن خود آشنا کردی

این جا هوای زندگی در حد تخار است
گم می‌شوی در کوچه ها از فرط خاموش
با پاره های از تنت در هر کجای خاک
افتاده چون ابیات در دست فراموشی

تا حد امکان از لبانت دور افتادم
آلوده ام با عشوه‌ی کبک دری کردی
پاکی شبیه آسمان‌ها, مثل دریا ها
خیر است اگر یک شب برایم دلبری کردی


برچسب‌ها:

چهارشنبه ۱۳٩٢/٩/٢٠ | ٧:٥٧ ‎ب.ظ | زیوری ویژه | نظرات ()

 

سلامی دارم...

تنها ترین آدم درین ویرانه می بودی

در کوچه های تالقان دیوانه می بودی

 

مثل رباطی خنده هایت طعم آهن داشت

با گریه های واقعی بیگانه می بودی

 

این جا که مرگ شعر را هر روز می گریم

 این جا کنارم می نشستی, خانه می بودی

 

گفتی درین نامردمی ها نا رفیقی ها

 با من اگر می شد فقط مردانه می بودی

 

تنهایی بد دردیست میدانم ولی ایکاش!

می شد شبی فارغ از این افسانه می بودی


برچسب‌ها:

جمعه ۱۳٩۱/۸/٢٦ | ٧:۳٦ ‎ب.ظ | زیوری ویژه | نظرات ()

سلام ودرود عزیزان دل واین هم بعد مدت ها  یک غزل مثنوی که به همه دوستان تقدیم باد انتظار نقد ونظر جدی تان را در مورد میخواهم واستقبال خواهم کرد

مهربان

_____

تو با دیوانه ی از درد می شد مهربان باشی

شراب کهنه ی در سردی یک استکان باشی

ویا با امتداد شانه هایت در زمستانم

هیاهوی بهاری آسمان در آسمان باشی

بلندای سرودی در صدای خسته ام بودی

تو تندیس خدای را که من نشکسته ام بودی

هبوط واژه ها در ذهن یک شاعر شدی آخر

پرستش گاه یک تبعیدی کافر شدی آخر

به حسِ در تن یک کوچه ی بن بست می مانی

تو وقتی بی تفاوت دست روی دست می مانی

هنوز از یاد لبخند تو من لبریز باران ام

درختی در هجوم باد های این خیابان ام

سوالی بوده ام در چشم هایت بی جواب اما

ودرد کهنه ی در تلخی یک خُم شراب اما

به دور گردن من دست های دار می لرزد

هنوز از گام هایم سایه ی دیوار می لرزد

اگر چه قبله ات را سال ها غرق دعا کردم

نمازم را فقط رو بر گریبان ات ادا کردم

تو اما خشت روی خشت دیوار ستم ماندی

به روی شعر هایم تا توانستی قدم ماندی

در آخر گیسوانت سرنوشت صبح وشام ام شد

عبور گام هایت قصه های نا تمام ام شد

شبیه خنده ی ازصورت یک مرد افتادی

زمستان گشتی و برشانه ام خون سرد افتادی

 


برچسب‌ها:

یکشنبه ۱۳٩٠/۱٠/٢٥ | ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ | زیوری ویژه | نظرات ()

غزل
ـــــــــــ
در تمام سفر تو فرد شدی... ، نکند درد مشترک داری
مرد تنهای بی سروپای...م! برتن خویش هم تو شک داری

آسمان در کنارت آبی است ، نبض عاشق نمی تپد بی تو
مثل یک سیب سرخ افتاده در دلم هستی و ترک داری

فکر کن دختر خیا لاتم مثل گنجشک های سرگردان
می پری دور از زمینی من!سعی بیهوده در فلک داری

یاد گار من آخرین چتری که تو در کوچه ها به سر کردی
من خیابان عشوه های توام، لیک دیوانه کی درک داری؟

در لبان توطعم دریا را، باز در گوش ماهیان گفتم
زخم های دلم دوا شده اند، فکر پاشیدن نمک داری

درتمام درخت های انار، سایه ی دست های سهرابی ست
می دری پهلوی مرا وهنوز در سرت طرح یک کلک داری

برچسب‌ها:

یکشنبه ۱۳٩٠/٥/٢۳ | ۳:٢۸ ‎ب.ظ | زیوری ویژه | نظرات ()

انار

می شود دست های ولگردم، باز گیسوی تو بهانه کند

باز گیسوی بس پریشانت، تا سحر شانه شانه شانه کند

 

مثل موجی هنوز مغرورم ، ساحلی و هنوز آرامی

باز سربر کدام سنگ زنم، تا هوای توعاشقانه کند

 

می شود دست های زیبایت فکر افسانه های من باشد؟

وانار دل مرا یک روز بنشیند ودانه دانه کند

 

باید عشق آتشی کند روشن ازمن ولحظه های تنهایی

بعد خاکستر زبانم را مثل منصور در ترانه کند

 

من کنار تمام رویا ها می نویسم،  بهار بود وگذشت

تاکه فصل بلند گیسویت درخزان من آشیانه کند


برچسب‌ها:

دوشنبه ۱۳٩٠/٢/۱٩ | ۱:٠٧ ‎ب.ظ | زیوری ویژه | نظرات ()

  آوای بی مورد

______

نشسته در پی یک انتظار کافی نیست

برای ما شدن اینجا شعار کافی نیست

به خانه بودن و با گریه های تنهای...

وبغض چتر شکسته ، قرار کافی نیست

مسافران همین ایستگاهی بی مورد!؟؟؟

سکوت ممتد و بی اضطرار، کافی نیست

کسی دو باره که از ما نمی شود بر گرد!!!

ازین قرار مرو زیر بار ، کافی نیست

بیا که چشم همه پر به راه آمدنت

تما م فصل بیا !!!یک بهار کافی نیست

بخوان سرود از آن دست شعر های سپید

ببر مرا به عطش ...این خمار کافی نیست

______

 


برچسب‌ها:

سه‌شنبه ۱۳۸٩/۱٠/٢۸ | ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ | زیوری ویژه | نظرات ()

_______دو باره برگشت به ویبلاگ

چوبرگ از لانه ی خورشید افتادی سفر کردی

من دیوانه را از پیش هم دیوانه تر کردی

چرا بیگانه گشتی از هوای جنگل قشلاق

به غم بگذاشتی دریاچه را زیر و زبر کردی

کنار بستر دریا تو و مهتاب می گشتی

چسان دیدم که دریا را گرفتی و به بر کردی

غروب هر روز از ما بود و ما دیوانه ی خورشید

چراغ خانه ی ما را شکستی ، در به در کردی

دو تال کفتر به دنبالت فرستادم که برگردی

شکستی بال وپر، از کوچه تان آواره تر کردی

زبان شب که اندوه دل غم های شاعرهست

به باران ریختی شعر سپیدش را ، تر کردی

کمی آسوده زیر سایه دیوار بنشستیم...

سکوت کوچه را خاموش ، بی پروا گذر کردی

دو دریا در تلاطم بود آهنگی که سر کردی

دو تا کفتر پرید از کوچه تان وقت سفر کردی


 


برچسب‌ها:

دوشنبه ۱۳۸٩/٩/٢٩ | ٤:۳٥ ‎ب.ظ | زیوری ویژه | نظرات ()

سلام به دوستان به همه به شما به خودم به هیچ کس...

این جا برای بودنت آینه

هیچ نمی میرد

تا تو هوای بارانی ات را

در سوگ بیچاره ترین

قرن فریاد نکنی

جنازه می شوم

سخت می پسندم

از لجاجت چشمهات

که بیرون می ریزد

عطر جوان کشی را

ومست می شوم

هفته ی هشت بار

در امتداد بوی

باروت از تفتگ پرانی ات

شبیه می شوم

به علف های سوخته ی

اینجا وآنجا

هی که نوش جانت

تقدیم به هیچ کس


برچسب‌ها:

پنجشنبه ۱۳۸۸/٩/۱٢ | ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ | زیوری ویژه | نظرات ()

سلام به دوستان وعابرین این جاده ی کهنه...

 

بیا تمام کن تمامی احساس خالی را

سرود سرد وتلخی ایام لا ابالی را

بیا برای دوبیتی ،غزل وشعر سپید

هزار مرتبه جاری کنیم حس عالی را

واز نجابت باران عشق استفاده کنیم

ترا برای خدا بس کن ایده آلی را

بیا حکایت خورشید با تو می آید

تمام کن شب تنهایی و ذغالی را

بیا که دختر همسایه مان شوی مهتاب!

شروع کنیم غزل را وشعر و عشق پالی را

*****


برچسب‌ها:

جمعه ۱۳۸۸/٦/٦ | ٩:۳۳ ‎ب.ظ | زیوری ویژه | نظرات ()

سلام به دوستان عزیز وگلم نهایت معذورم از دوری اما فکر نکنم این معذوری هم دلیلی باشد برای آنکه ...

بهر صورت شما از تمام شما از تمام دستان عزیز صمیمانه ممنونم از آمدنشان وآمدن تان که ذره نوازی نمودید برای پاسداری از بزرگی شما همه شما تازه سروده ی برای شما تقدیم

_____________________

چشمت آینه ترین شهر خدا دادی بود

دیدنت وسوسه و دلهره و شادی بود

وقت عطر گل پودینه شدی مست شدم

تا تو بر شهر رسیدی چقه بر بادی بود

کاش یکروز تو باشی و من و هر چه که هست

لا اقل خوردن یک قهوه... آزادی بود

یا همو وقت که بی غم همه سو میرفتیم

سرک خامه قشلاق و همان گادی بود

اقلآ چیدن صد گونه گل وحشی دشت

چقدر گرگ و بره کردن مان عادی بود

دوستان عزیز درین مدت که هم از شماو هم از نت دور بودم خوشبختانه با جمع از دوستان صمیمی وعزیز نهاد که تحت نام بستر ادبی فرهنگی دریاچه را بنا نهاده بودیم خواستیم تا این بستر را که کارش صرف در زمینه ادبیات است سروسامانی ببخشیم وبرای شناسای چهره های نو گام برداشته شد که حتی در انتظارش نبودیم که ما عزیزانی داریم که افتخار وسرمایه تمام کشور هستند بدین بهانه اولین کتاب دوست وهمکار عزیز مان حسیب شریفی که حاوی داستان های کوتاه است از طرف بستر ادبی فرهنگی دریاچه به نشر رسید واستقبال خوبی هم که شد فقط همین .

خواستم این را باشما شریک کنم

درآینده نزدیک به فضل خداوندبزرگ شاهد ویبلاگی بامطالبی از دریاچه خواهد بودید

درود


برچسب‌ها:

جمعه ۱۳۸۸/۳/٢٩ | ٥:٢۸ ‎ب.ظ | زیوری ویژه | نظرات ()

به مناسبت بهار همه را دوست دارم وبرای همه سبز می خواهم زندگی را

________

به کدامین احساس نصیب میشوی

وقتی از انگشتانم هفت میسازم

برای تو دعا میکنم

تا سیمرغ شوی

واز این کهنه خاک

تا آبی ترین آسمان

دست بکشی

من به فصل هدایات سبز

ونسیم انتظار

گیسوان ترا عابر شدم

تا ازین گونه ایمانم

خدا را دوست شوی

ودر هر بهار

برایم پیام بفرستی ...

که نوروزت مبارک

>>><<<


برچسب‌ها:

سه‌شنبه ۱۳۸۸/۱/۱۸ | ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ | زیوری ویژه | نظرات ()

بی ســـــــــــیگار                                               

 _______________***

هرجا برای گفتن اشعار بی هدف

من ماندم وسکوت وسیگار بی هدف

کوچه به کوچه در به در از فرط بیکسی

در انتظار لحظه ی دیدار بی هدف

دنیا شدی و زندگی ام روز وشب همه

عمرم گذشت و باز من انگار بی هدف

روزی به عاشقی که سپردی دلم هنوز

بنشسته گوشه ی پس دیوار بی هدف

وقتی به پیش چشم تو یوسف شدم چرا؟

سودا نمودیم سری بازار بی هدف

***

وقتیکه واژه ها همه  بی بال و پر شدست

پر گفتن زیاد وتکرار بی هــــــــــــــــــدف

__________________>>><<<


برچسب‌ها:

یکشنبه ۱۳۸٧/۱۱/٢٠ | ۸:٢۱ ‎ق.ظ | زیوری ویژه | نظرات ()

سلام به عزیزان همدل این به عنوان سطر برایتان تقدیم.

 

تراژیـــــــــــــــــــــــــدی ***

 

میخواستم که شعر نویسم غزل نشد

عنوان سطر وصفحه ی هم لااقل نشد

میخوستم که نو شوم از کهنه گی خویش

صد امتداد رفتم و اما عمل نشد

یک برکه  آب بودی و من تشنگی محض

انجام  .  این  تراژیدی  مبتذل  نشد

فردا سکوت میشود آیینه بعد من

شاید پسند دیده ی تو این محل نشد

***

تو عاشقم شدی که مرا خون جگر کنی

ایکاش بهر خون دلم  این جدل نشد

_____________________

 


برچسب‌ها:

شنبه ۱۳۸٧/۱۱/۱٢ | ٩:٢٩ ‎ق.ظ | زیوری ویژه | نظرات ()

سلام به همه، به هیچ کس، به هر کسی که دم از یاد مابکند این تکراردیوانه گی هایم را مشق کردم

وبرعاشقان تقدیم..

درینصورت تمام التماسم بی هدر بوده

تمام خاطرات کهنه ام یک درد سربوده

تمام چهار فصلی انتظارم ...اوف...

برایت چون سپیداری بلندی بی ثمر بوده

چو لحن تند شب در انزوا خاموش...خاموشی

همش از دست عشق روسیاهی بی پدر بوده

چی میگویم... ، ز خود هر گز نه نالیــــــد

سپیدار بلند افتاده از دست تبر بوده

***

برو دختر به دنبالش که تا دیوانه برگردد

همه گویند...! بیچاره برایت در به در بوده

>>><<<


برچسب‌ها:

پنجشنبه ۱۳۸٧/۱٠/۱٢ | ۸:٥۸ ‎ق.ظ | زیوری ویژه | نظرات ()

سلام به دوستان ...

 

 

امشب تمام کوچه سرایم غمت غزل

ازانتهای بیکسی یک درد مبتذل

 

 

تنها تر ازسکوت کنار هجوم وهم

فریاد ازتکاپو و بیداد از ازل

 

 

لیلا هوای تیره  به سر کرده چادرش

کی داند از دلم که ز دوری شده کسل

 

 

کی داند از سیاهی و از تلخی لبم

حالا که تشنه ام به دو چشمی پر ازعسل

 

 

زود است تا رهاند ازین قصه های مفت

لب نا گشوده این همه کوچه شود بدل

 

 

  <<<>>>


برچسب‌ها:

دوشنبه ۱۳۸٧/٧/٢٩ | ٢:٠۱ ‎ب.ظ | زیوری ویژه | نظرات ()

سلام بعد یک عمر ...مبارک عید همه...

وهمچنان این ویبلاگ تازه شروع کرده که بنویسد

اورا یاری دهید

 http://fbarzgar.blogfa.com

 

وقتی غروب میشود آینه میشوی

یک سر تمام عشق و آدینه میشوی

می آیی ماه از پس ناجوی کوچه مان

یک دختر شریف... وبی کینه میشوی

از چشمهات پست مدرنسم که میوزد

شعر سپید واژه ی دیرینه میشوی

شعری به وسعت همه رؤیاّی شاعران

فصل بهار میشوی سبزینه میشوی

یعنی که باز میروی تا آخر دلم

بازار رنگ می شکنی خینه میشوی*

 

پ ن*_حنا

نمیدانم چگونه است هرچه باداباد ...

 

 


برچسب‌ها:

پنجشنبه ۱۳۸٧/٧/۱۸ | ٢:٥٠ ‎ب.ظ | زیوری ویژه | نظرات ()

سلام به همه عزیزان دلم... با آنکه هیچ است شما چتیاتش بخوانید

 

پوچ

 

 

عابرین جملگی خسته است درین پس کوچه

راه برعاشقی بسته است درین پس کوچه

سالها طفلکی بیچاره ومادرمرده

پی نانی که نشسته است درین پس کوچه

زندگی معنی یک دشت ویک پس کوچه

گلی یکروز نرسته است درین پس کوچه

فصل هایش همه جلغوزه ی پوچ

گفت هر کس...که شکسته است درین پس کوچه

خاک زد چشم مرا دوش گذشتم از ره

آه... ابلیسی نشسته است درین پس کوچه

دل عاشق که دل سنگ نبود

زیرساطور شکسته است درین پس کوچه

پ ن١ پس کوچه نماد از گذران روز های من وتوست که میپذیریم


برچسب‌ها:

دوشنبه ۱۳۸٧/٦/۱۸ | ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ | زیوری ویژه | نظرات ()

سلام به دوستان خوبم مهربانم

اینبارهم اینطورشد...

بیا فعلن عزیزم  مهربان شو 

           ورق زن خاطراتت را جوان شو

                       وسطرخشکسالی را بسوزان

                                    بیا باران  ببار  و  آسمان  شو

<<<<<>>>>>

 

ترا تا آخرین دم یاد کردم

         برایت  گریه کردم داد کردم

                   تو نشنیده گذشتی ازلب باغ

ومن هم...............تمام  قصه  ات  بر باد  کردم

پ ن١: میشود درهرکجا شمع افروخت اما جز به بودن تو>>>>وشما


برچسب‌ها:

پنجشنبه ۱۳۸٧/٥/۳۱ | ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ | زیوری ویژه | نظرات ()

بنام خداوندج ..........

درودبرشمایان همه ....................

 

پایان کودکی ام

آغازیک دردخفته

درچهارفصل اطرافم بود

که من امتدادیک شهردرهم

وروزگار وحشت وانتحاررا

ازلای برگ های ازباروت ریخته

میسراییدم

پایان کودکی ام .........

انجام بهاری من بودکه........

ازخزان زرد درب هایش میگشودند

ومن رویآی دیوارکوچه مان را

که همه درسایه اش مینشتم

شکسته ودرمانده ازنفس کشیدن ایام

درکابوس میدیدم

پایان کودکی ام

ازآنسوهاشروع میشد

که فریادبودودرد

ازبچه ی مادرمرده همسایه مان

ومن بااین همه بزرگ میشدم

وپایان کودکی ام

آتش گرفتن مکتب مان بود

که حتی خاکسترش را

هرروزبه بادمیبینم

وپایان کودکی ام

هیچ...........

 

 


برچسب‌ها:

شنبه ۱۳۸٧/٥/٥ | ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ | زیوری ویژه | نظرات ()


به دوستان سلام ازفرط بی عشقی ....!


 
                                                       مراتاانتهای شهرهمرامیشوی یانه ؟
                                                 ازاین دیوانگی هایم توآگامیشوی یانه؟ (۱)
                                         که من هردم شهیدم.. بی بس ام ...اما
                                  توبرصحرای بی هیچم..تو...دریامیشوی یانه؟
                          زبعدکوچه....پس کوچه... خیالت میسرایم من
                    غزل..شعرم...دوبیتی های زیبا میشوی یانه؟
               مسافر..بی تکاپو..غربتی میسوزدم بیتو
         تفرج گاه این کوچی بیجامیشوی یانه
     من امادردل شب هیچ کس حتی سکوتی نیست
    تولبخندی گل سوری هویدامیشوی یانه ؟
    کناریک سبدگل خاطرت می بویم ازمستی
    شراب ناب من ازنشهً رؤیامیشوی یانه؟


>>>>>>>>


(۱)=برای تلفظ شعراز(ه) صرفه جوی شده
کاستی هارابه بزرگی بکاهید


برچسب‌ها:

دوشنبه ۱۳۸٧/٢/٩ | ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ | زیوری ویژه | نظرات ()

بیاطرح بکش برفصل های من بهاری شو

    ودرباغ غزل هایم بخوان مست وقناری شو

         کناریک سبدخورشیدروی صحن رؤیایم

              گذرکن مرزخلوت رازشهرخودفراری شو

                    نه شایددوربودن.....دلهره.....بعدش فراموشی

                          به نوروزم فرود آ و گل سرخ مزاری شو

                     منم تنهابه دورازصبر.......پاییزم که میریزم

              اگرفرصت میسرشدبیابرمن قراری شو

      من وشعرم سکوت شب نهفته دردل دریا

که ساحل نیست پیدایم نگرعجزم کناری شو

>>>>


برچسب‌ها:

سه‌شنبه ۱۳۸٧/٢/۳ | ۳:٠٠ ‎ب.ظ | زیوری ویژه | نظرات ()

ودرودمیفرستم برشما........

من ازیک آسمان
             فریاد
                      نامت میشمارم
  لیک
                     تنهایم............

ـــــــــــــــــــــــــــ

برصحیفه ای ..
دیواری خاکستری کوچه مان شکسته شکسته بود

              نوشته بودند
                       تبسم کن
                                   ومن میگذشتم
                                                     میگریستم

                                                              میگریستم

                                                میگریستم......................

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ-

پیرامون زلفش شب بازی میکرد

                       وبعدهم .......

                                        خورشیدطلوع کرد

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دیریست باران نگاهت

                 برخشکسالی فصل هایم

                نمی بارد؟

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بهاربود....

                    وقتی خروشان دیدمش

                               مانندسیل آمد

                                           ومرابرد

                                   که برد

                                        که برد

                                               که برد

                                                     ........

ـــــــــ     ـــــــ      ــــــ


برچسب‌ها:

یکشنبه ۱۳۸٧/٢/۱ | ٢:٤۱ ‎ب.ظ | زیوری ویژه | نظرات ()


 سلام به آنانیکه ذره نوازی کرده میایندوخط های سبزشان رابررواق این منظرمی نگارند ودرود....

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
 
نیامدی که دمی مست خاطرت باشم
               غزل سرای توباشم وشاعرت باشم
نیامدی که بهارست وگل دیاردیار
               شبیه روسریی سرخ چادرت باشم
نیامدی که به تسخیرخاطرم تازی
               توحکم رانی ومن هم که چاکرت باشم
وچون فسانه خورشیدوقت تنگ غروب
               سحرطلوع کنم مست..........باورت باشم
بیاگلم .............که بیتوبه پاییزمی مانم
                بهارمن گل من آ.................برابرت باشم
توازتراوش باران عشق خوبتری ........
                  وگرکرم کنی!..تازیب پیکرت باشم

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

وتقدیم به شماازدیارتخار...


برچسب‌ها:

یکشنبه ۱۳۸٧/۱/٢٥ | ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ | زیوری ویژه | نظرات ()

اینجادلم میخواهدبرایت بنویسم شایدتوجه کنی که چی خواهم نوشت فقط سلام به همه:.................
 
 
تورفتی رازمن عریان ترشد
         سکوت خلوتم گریان ترشد
                ازین پس مینشینم روی مشرق
                           که برگردی دلم بریان ترشد
 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
 
زغم درخانه ام جای نمانده
                برون رفتن کجا؟پای نمانده
                           تودانی عشق توپیرم نموده
ندارم حالی........سودای نمانده
 
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ
 
غمت بافصل هاتکرارمیشه
        نمیدانم چرا؟ این کارمیشه
               توازجنس بهاروعشق بودی
                         چرا ؟ پهلوی گلها خارمیشه
 
ــــــــــــــــــ
 
نشستم درسکوت شب به اندوه
           غمت دیدم به کنج خانه انبوه
                      که تقسیمش نمودم برمه وسال
         فزون بودی غمت مانندیک کوه

>>>>>>>>>>


ودرآخر........
 
به هرترانه که رسیدم
ترادیدم
و....
           درفراسوی تو
                        گم شدم
                             وبٌعدیک تصویررا
             درآینه میدیدم
که میخندید

 ها.................ها

>>>>>>>


برچسب‌ها:

چهارشنبه ۱۳۸٧/۱/۱٤ | ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ | زیوری ویژه | نظرات ()

دوستان شریف سلام یک دنیاممنون ازلطف بیکران شماکه سعادت بخشیدیدوذره نوازی کردیدبازهم به شماتقدیم است به همه ای شما.....

دوری

خاطریک روزه درکاشانه ام نوری بپاش

آسمانی٬شعرمست ازجنس انگوری بپاش

سربه سرباران یک شهر٬واژه ای ازبامداد

طرح یک جنگل زانبوه گل سوری بپاش

ساده ازفریادیک بیدادگرآهسته شو

پای یک رویای من بنشین وغمخواری بپاش

امتدادجاده ای خاموشی ام راگل بریز

فرض کن دیوانه ات من٬بهرمجبوری بپاش

تاته یک سایه حتی همرهی یادم بکن

نفرت ازانتهای دل برین دوری بپاش

شنبه شب۱۷/۹/۱۳۸۶

                                                    


برچسب‌ها:

دوشنبه ۱۳۸٦/٩/۱٩ | ۸:٥٩ ‎ق.ظ | زیوری ویژه | نظرات ()

باسلام واظهارسپاس ازشمادوستان نهايت مهربان واينک تقديم به همه..........

جدائی

جدائی آتش دريائی درداست

گرفتارجدائی رنگ زرداست

خداونداجدائی رابسوزان

جدائی رامسيرش پرزگرداست

۳۰/۹/۱۳۸۲/زيوری تخار


برچسب‌ها:

سه‌شنبه ۱۳۸٦/۸/۸ | ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ | زیوری ویژه | نظرات ()

عیدمبارک برهمه:

دوستان وعزیزان نازنین عیدتان راتبریک گفته ازبارگاه خداوندج سعادت نصیب تان میخواهم.

کنارپنجره درانتظارنورشدم

زانزوای سیاهی دمی به دورشدم

کتاب زندگی فصل خویش بگشودم

سکوت غم به همه سطرهامرورشدم

به اقتباس صدای خوشی بپیوستم

زکوچه های یخ زده اش بی بها عبورشدم

سرازخیال پرازغم نگشت آسوده

ومن درانتظارجوانی دوچشم کورشدم

زبازخواهی دامان زندگی شب وروز

به لطف آن صنمم گه گهی سرورشدم

نه روزنی که ازآن سایه ای بیارایم

چی بی بسانه دچارغمی به زورشدم

گمان زروشنائی فانوس دل طلب میکرد

ومن چی خسته ازاین رهگذرصبورشدم

۱۱/۱۱/۱۳۸۴ تخار


برچسب‌ها:

سه‌شنبه ۱۳۸٦/٧/٢٤ | ۳:۳٦ ‎ب.ظ | زیوری ویژه | نظرات ()

باسلام وخسته نباشیدبه دوستان زنده دل همیش درخاطرم هستین......

خاطره

بازدرخاطرمن خاطرتوکردخطور

ودرین جاده خیال رخ توکردعبور

قصهءوسوسهءزلف سیاهت چون شب

خلوت سردمراساخت زغمهات به دور

محض یک سائقه نجوای قدمهای ترا

به دلم دادنویدی که توهستی به حضور

خویش رابازدرین ورطه جنون سادیدم

یادم آمدزتووآن همه یی نازوغرور

همه شب دفترهجران توبودومن وغم

تاسحردست دلم بودکه میکردمرور

کاش میشدکه تراآئینه میساخت دلم

به تماشای توهرگه دل من بودسرور

بازبا زیوری درجلگه ازتنهایی

بادوصدمصرع شعری نمودیم ظهور

۱۵/۸/۱۳۸۵ زیوری کابل


برچسب‌ها:

چهارشنبه ۱۳۸٦/٧/۱۸ | ٩:٠۳ ‎ق.ظ | زیوری ویژه | نظرات ()

غزل

ای درشرارچشم توآوازه غزل

لعل لب خموش تودروازه غزل

تاازغرورچشم به دریاچومیکنی

فریادموج زلف تواندازه غزل

سطرفرغ چهره ای توواژه بلند

تنهاخیال روی توشیرازه غزل

مصرع صدصفات زهرکلک نازکت

میریزدازغروربه خمیازه غزل

مستی واژه هابوداندرزبان تو

سروقدنمای توپروازه غزل

صدسوژه درسکوت لبت خنده میزند

برزیوری جمال توغمازه غزل

۲۹/۳/۱۲۸۵ زیوری تخار


برچسب‌ها:

دوشنبه ۱۳۸٦/٧/۱٦ | ٢:٤٢ ‎ب.ظ | زیوری ویژه | نظرات ()

یخ زده

مرادرانزوای خط بیکسی

نشانده اندبه زور

که من حدیث لب خشک زندگی

نه بگشایم

ودرسکوت شب ازفتنه های تنهایی

نه برکسی خم ابروکنم وفاش کنم

زمانه ای که درآن چشمهای سرگردان

سراغ یک لب نانی زهرلگام کنند

مراچوفصل سردبه پاییزهابردند

مرابه کوچه های یخ زده ای ماجرابردند

مرادگربه کدامین سراب هابردند

که زندگی اینست

که زندگی اینست

۵/۱۰/۱۳۸۴ زیوری تخار


برچسب‌ها:

دوشنبه ۱۳۸٦/٧/۱٦ | ٢:٢٥ ‎ب.ظ | زیوری ویژه | نظرات ()

سلام به دوستان نهایت عزیزوبازهم.....

آنچه دراقلیم دل فریادبود

آنچه دراندیشه هابنیادبود

ازشکست دل بدست زندگی

چکمه های عالمی بیدادبود


برچسب‌ها:

یکشنبه ۱۳۸٦/٧/۱٥ | ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ | زیوری ویژه | نظرات ()

Menu
.............................................
WebLink
.............................................
Theme Weblog
.............................................
Design
.............................................
Other
.............................................