• صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
مطالب اخیر
  • یکشنبه ۱۳٩٠/۱٠/٢٥
  • غزل
  • انار
  • آوای بی مورد
  • هی...
  • قرن فریاد
  • خالی ترین
  • یک جا بودیم
  • مولود هستی
  • بی ســـــــــــیگار
  • تراژیدی
  • بی پدر
  • کنارهجوم
  • توهستی...
  • پوچ
  • باران
  • چهارفصل گذشته
  • نشه
  • فراری
  • انگوری
  • آشفته
  • شایددست خالی
  • دوری
  • جدائي
  • عيدتان مبارک
  • خاطره
  • غزل
  • يخ زده
  • یکشنبه ۱۳۸٦/٧/۱٥
دوستان من
  • سرزمین مجازی ادبیات واندیشه (دانوش)
  • شنادرآبی (شایان فریور)
  • دست های خودم
  • قهوه هادی عزیز
  • چپ کوچه
  • تمیم حمید
  • هارون راعون
  • فضاعطرآگين
  • آذر صمیم عزیز
  • قوماندان بزرگ
  • برگ سبز(شریفی)
  • دهکده مهتابی(مهرداد)
  • حاشیه ی دونفری داریوش عزیز
  • خط خطی های گاه وبی گاه لیلی
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



سرانجام باران...
ادبی وشعری
 
نویسنده: زیوری ویژه - یکشنبه ۱۳٩٠/۱٠/٢٥

سلام ودرود عزیزان دل واین هم بعد مدت ها  یک غزل مثنوی که به همه دوستان تقدیم باد انتظار نقد ونظر جدی تان را در مورد میخواهم واستقبال خواهم کرد

مهربان

_____

تو با دیوانه ی از درد می شد مهربان باشی

شراب کهنه ی در سردی یک استکان باشی

ویا با امتداد شانه هایت در زمستانم

هیاهوی بهاری آسمان در آسمان باشی

بلندای سرودی در صدای خسته ام بودی

تو تندیس خدای را که من نشکسته ام بودی

هبوط واژه ها در ذهن یک شاعر شدی آخر

پرستش گاه یک تبعیدی کافر شدی آخر

به حسِ در تن یک کوچه ی بن بست می مانی

تو وقتی بی تفاوت دست روی دست می مانی

هنوز از یاد لبخند تو من لبریز باران ام

درختی در هجوم باد های این خیابان ام

سوالی بوده ام در چشم هایت بی جواب اما

ودرد کهنه ی در تلخی یک خُم شراب اما

به دور گردن من دست های دار می لرزد

هنوز از گام هایم سایه ی دیوار می لرزد

اگر چه قبله ات را سال ها غرق دعا کردم

نمازم را فقط رو بر گریبان ات ادا کردم

تو اما خشت روی خشت دیوار ستم ماندی

به روی شعر هایم تا توانستی قدم ماندی

در آخر گیسوانت سرنوشت صبح وشام ام شد

عبور گام هایت قصه های نا تمام ام شد

شبیه خنده ی ازصورت یک مرد افتادی

زمستان گشتی و برشانه ام خون سرد افتادی

 

نظرات ()



غزل
نویسنده: زیوری ویژه - یکشنبه ۱۳٩٠/٥/٢۳
غزل
ـــــــــــ
در تمام سفر تو فرد شدی... ، نکند درد مشترک داری
مرد تنهای بی سروپای...م! برتن خویش هم تو شک داری

آسمان در کنارت آبی است ، نبض عاشق نمی تپد بی تو
مثل یک سیب سرخ افتاده در دلم هستی و ترک داری

فکر کن دختر خیا لاتم مثل گنجشک های سرگردان
می پری دور از زمینی من!سعی بیهوده در فلک داری

یاد گار من آخرین چتری که تو در کوچه ها به سر کردی
من خیابان عشوه های توام، لیک دیوانه کی درک داری؟

در لبان توطعم دریا را، باز در گوش ماهیان گفتم
زخم های دلم دوا شده اند، فکر پاشیدن نمک داری

درتمام درخت های انار، سایه ی دست های سهرابی ست
می دری پهلوی مرا وهنوز در سرت طرح یک کلک داری
نظرات ()



انار
نویسنده: زیوری ویژه - دوشنبه ۱۳٩٠/٢/۱٩

انار

می شود دست های ولگردم، باز گیسوی تو بهانه کند

باز گیسوی بس پریشانت، تا سحر شانه شانه شانه کند

 

مثل موجی هنوز مغرورم ، ساحلی و هنوز آرامی

باز سربر کدام سنگ زنم، تا هوای توعاشقانه کند

 

می شود دست های زیبایت فکر افسانه های من باشد؟

وانار دل مرا یک روز بنشیند ودانه دانه کند

 

باید عشق آتشی کند روشن ازمن ولحظه های تنهایی

بعد خاکستر زبانم را مثل منصور در ترانه کند

 

من کنار تمام رویا ها می نویسم،  بهار بود وگذشت

تاکه فصل بلند گیسویت درخزان من آشیانه کند

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »